ღ بپربالا...ღ

من با یه دنیا غم و غصه این دفعه اومدم

از همه چی ناراحتم ,این آخرین باریه که من با شما حرف میزنم و براش ارزش قائلم

تو دنیا همه چی اونجور که شما دوست دارید نیست غم و غصه هم داره

من این پست رو بدون شکلک و خنده ای تموم میکنم چون احساس میکنم اینجا جای خنده نیست

اینجا وبلاگ بپربالایی ست که برای همیشه دنیای وب نویسی رو ترک خواهد کرد

و من یعنی (zizi) ناراحت خواهم بود و برای خود مجلس ترحیم خواهم گرفت

احساسی به من میگه این دنیارو زود شروع کردم و  وفت زیادی برای وب نویسی دارم(نظر شخصی)

 در سالیان دیگه من خواهم آمد و باز بادوستان گلی چون شما خواهم بود

امیدوارم بعد خوندن این پست خوشحال بشید که از دست من راحت میشیید

ولی من همیشه دوستتون دارم و حتی هیچ کدومتون از یادم نخواهید رفت

خوب دیگه خدا نگهداربای بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سیلووووووووووووووووووووووم دوستای بامعرفت

امروز شاد تر از همیشه هستم مثه وقتی که بارون به گلای خوشگله رو زمین میخوره

                                                       

 

امشب عروسیه آبجی جونمه

سرم خیلی شلوغه. همه صدام میزنن ,اینو بگیر ,اینو بردار

تو این گیرو داد نشستم پشت نت دارم اینا رو مینویسم

باباجونم هم دیروز سرما خورده رفته بود بیمارستان سرم وصل کرده

 

 

الآن هم برگشته (الهی بمیرم براشون)

 

خلاصه خونمون اینقدر شلوغه دیگه نگو ,خواهرم رفته آرایشگاه

من باید غروب برم

خلاصه اینم از آبجیم رفت که رفتاوه

 

گفتیم عروسیش رو امشب بگیریم چون شبه جشنه و شب قشنگ و مبارکیه

خیلی بده که آبجیمم رفت . خونشون تهرانه (یه شهر آلوده و مصخره)

من و اون همیشه خدا باهم بحث داشتیم این عادیه بین ما میدونین که

 

شاید بعضی وقتا از هم متنفر میشدیمسبز

 

ولی این دلیل نمیشه که عشقه ما کم بشه همیشه میگفتم که کی میره من راحت شم

 

ولی حالا چی نارحتم.......................افسوس

                                          

دنیا همیشه همینجوره آخرش جداییگریه

ولی اشکال نداره باید از این خوشحال باشم آبجیم سر و سامون گرفتته

و من برای خوشبختیش دعا میکنم هورا

الهی من قربونش برم.قلب دیگه صدام میکنن این دفعه (خیلی جدی) شده

این هم کیکه عروسی تقدیم به شما  

     

دلم میخواد واسه خوشبختیه آبجیم و آبجیتون دعا کنید  قلب

 

تا هایه دیگه بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

خوفیییییییییییین گلای دنیا  ماچ

خدا رو شکر...........اوه

این دفعه با یه آپ باحال و متفاوت اومدم

برین ادامه مطلب ببینین

صبر کن یه لحظه  ............................... بازنده

مخوام بگم که ........

هیچی بابا نمیخواد وقت با ارزش شما رو بگیرم.........چشمک

برین ادامه مطلب بهتره

سوال

سوال

سوال

سوال

نه من به این نتیجه رسیدم که بگمخجالت

میگم..............خیال باطل

آره باید بگم............................

نه همون بهتر نگم ول کن بابا   

خیلیییییییییی خب بفرمایین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سیلووووووووووووووووووووووم

به دوستای جون جونیقلبماچ

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بعد کلی نق زدن به باباجونم کامپیوتره مون درست شد

باورتون نمیشه داشتم دق میکردم روز نداشتم

حالا سراز پا نمیشناسم

 گفتم یه آپ باحال کنم از خجالتتون درام

 

وای خدا چقدر خوشحالم دوستدارم واسه بر گشت خودم یه جشن مولوچو بگیرم ولی وقت کوناراحت

برین ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سیلووووووووووم

من گفته بودم تولد میگیرم

امروز هم واسه یه خوشتیپ تولد گرفتمهوراهوراهورا

به نظرتون کی میتونه باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

 

.

.

.

او کسی نییسسسسسسسسستتتتتتت جز

 

اوا ببخشید اشتباه شد استرسخجالت

او کسی نیست جز امیرررررررررر     آقا

به افتخارش        تشویق 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام بچه ها    ناراحت

من امروز به خاطره درسام نتونستم برم بیرون روزه ای,مسجدی براهمین ناراحتم

درسامم تموم نشده که اعصابم بیشتر خوردهحوصلم ندارم افسوس

دلم گرفته نمیدونم شاید واسه آقامه .........سوال

نمیدونم

براتون  چند تا بیت گذاشتم امیدوارم خوشتون بیادلبخند

  برام دعا کنید

 

غوغای غمگریه


 

بار بگشایید اینجا کربلاست آب و خاکش با دل و جان آشناست

بر مشام جان رسد بوی بهشت           به به از این تربت مینو سرشت

 

ماه اینجا واله و سرگشته است           و آن شهاب ثاقب از خود رفته است 

 

اربعین است اربعین کربلاست           هر طرف غوغایی از غم ها به پاست 

 

گویی از آن خیمه های نیم سوز          خود صدای العطش آید هنوز

 

هرکجا، نقشی ز داغ ماتم است          هر چه ریزد اشک در اینجا کم است 

 

باشد از حسرت در اینجا یادها          هان به گوش دل شنو فریادها 

 

تا قیامت کربلا ماتم سراست             حضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست

 

 
 تا بعد بای بای

راستی تو اون یکی وبم آپ کردم ببینین خوش حال میشمماچ

 

http://zizisheclak.persianblog.ir

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام به دوستای با معرفت

این آدرسه وبه جدیدمه خوشحال میشم سربزنین:قلب

                                                                                        

http://zizisheclak.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام به گل ترین گلای دنیا

یه سوپرایز موچولو واسه همتون دارم

هم واسه اونایی که تازه اومدن هم واسه اونایی که از قبل دوست بامرام ما بودن

 زی زی کوشولو میخواد برا تک تکتون یه تولد بگیره 

            _:هورررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااهوراهورا

                              تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت.............هورا

                                          

تک تکتون که الآن دارین میخونین دعوتین به صرف :

 شکلات رنگ به رنگ طرح به طرح   .

کیک مدل به مدل .             

 نوشیدنی طعم به طعم (البته از نوع مجاز)

اوووووو............................اصلن هر چی دلت بخواد اینجا بخور بخوره

و جز شادی هیچی نیست

هدیه , داشت یادم میرفت چشمک

کسی که تولدشه هدیه بارونش میکنم

 شما مهمانان عزیز هم میتو نید از طریق وب خود متولد

(به قول یک نفر لفظه قلم رو داری)خنده

یا من یا خودتون به هش هدیه بدین(این ها همه توهم بنده ست) 

ولی من که هدیه رو میدمماچماچ

ولی......................سوال

به بخاطره اینکه ماداخل ماه پر عظمت صفر هستیم

بعد از شنبه ی هفته ی بعد تولدا شروع میشههورا

شما میتونین به صورت خوصوصی روز ماه تولدتون رو بگین تامن براتون

                  تولد بگیرم چه تولدی......................

باید برم درس بخونم تا بعد  بای بای    

 حرف آخر زی زی کوچولو          دوستون دارم , همتونو      

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

نمیخوام مامان یکی به دادم برسهگریه

اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اعصاب ندارم

تورو خدا قالبمو میبینینگریه.................

چه بلایی سرش اومده یکی به دادم برسه..................

ساعت 10 اومدم خونه بگو خوب......................................

اومدم نشستم پشت کامپیوتره (بوووووووووووووووووغ)

دیدم قالبم رفته حالا هر چی میرم تو آوازک بازم نمیکنه .....

تصمیم گرفتم فالب جدید بذارم......

قالبی که گذاشتم اینه که اول هیچ کدوم از پستام رو نخوند........

فکرکردم حذف شد نزدیک بود بمیرم

بعد کلی به این درو اون در زدم تا درست کردم.............اوه

اومدم خوشحال شم دیدم آهنگم حذف شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

بچه ها ادامه رو گذاشتم برید داخل پست قبلی بخونیدماچ

 این رو گذاشتم همینجوری کیف کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

آقای دکتر صبر کنید..................

_:بله......؟؟!!!

_:حالش چطوره......؟؟؟؟ امیدی هست؟؟؟؟؟؟   به هم بگید...

_:متاسفمناراحت؟؟؟؟؟؟

_: یعنی چی.....!!!چرا به هم درست جواب نمیدین........؟؟

آرام سرش را پایین گذاشت دست پدر را گرفت و بالای صندلی نشاند

_:ببینید آقا سرطان بیماریه خطرناکیه کسی که دوچاره این بیماری میشه

آب دهانی غورت داد و گفت:

 عمرش دست خداست فقط باید دعاکرد همین.......ناراحت

این را گفت و رفت.

پدر دگرگون شد قطرات اشکش بیصدا میریخت.

آن لحظه به دختر کوچکش فکر کرد........

                                       

نزدیک شد.

در چشم هایش نگاه کرد.اشک هایش را میخورد.

میدانست اگر حرف بزند اشک هایش بی اراده خواهد ریخت .................

سکوت کردناراحت

باصدای آرام و بی حالش گفت

_:چیزی شده ...؟؟ 

چرا ناراحتی.....؟؟؟سوال 

نتونست دووم بیاره اشک هایش جاری شد.

دست همسرش را گرفت رو قلب خود گذاشت

 اشک هایش تبدیل شده بود به گریه های بلند...... 

پرستاری با عصبانیت وارد شد گفت اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد متوجه شد همان بیماره سطانی که جوابش کردن است .........

لبخند زد و گفت: لطفا آرام تر ........

بعد در دست هایش که آمپولی بود نگاهی کرد و رفت...

مرد آرام تر شد.......... 

گفت من میرم تا کار های  لازم رو انجام بدم و بعد رفت

                       

_:مامان خیلی خوش حالم که مرخص شدی بابا به هم گفت حالت خوب شده بر گشتی خونهماچ

مادرش را محکم فشورد اشک شوق میریخت ولی به او واقعیت را نگفتند 

و...........

دور مادر مانند پروانه میچرخید

تمام فامیل ها آمده بودند برای دیدن مادر

 همه با دیدن دخترک اشکشان در آمده بود اما او آنقدر خوشحال بود که.....

به اطرافش و گریه هایه اطرافیانش را توجه نمیکرد وتمام مدت به

 صورت لاغر و زرد ولی پر مهر مادر نگاه میکرد ومیخندید

عشق تمام وجودش را پر کرد بود   

مادر میگریست به او نگاه میکرد ولی دخترک خنده های دیروز مادر رامیدید

هیچکس نمیداند دخترک فهمید و نمیخواهد قبول کند یا نفهمید و میخندد....؟؟؟؟؟؟ناراحت

                                       

_:پدر به نظرتون مادر خوب شده الآن 3 ماه داره از مرخص شدن مادر میگذره ولی......

حالش بد تر شده روز به روز ضعیف تر شده دیگه دیگه.......!!!!!

میل به غذا نداره نمتونه خوب چشم باز کنه نمیتونه خوب حرف بزنه من نگرانم......

اشک هایش دانه دانه میریخت لبش میلرزید.....

پدر مثل همیشه تظاهر کرد وگفت:

 دخترم این چیزا عادیه یه مدت که بگذره مادرت خوب میشه مثل همیشه سالم میشه 

ناراحت نباش.

دختر را در آغوش گرفت موهایش را نوازش کرد و بغض خود را میخورد......

چه کسی میدانست درون دل پدر چه خبر است؟؟؟؟؟؟؟دختر آرام شد ولی پدر آشفته تر...

                                      

_:سلام مامان گلم امروز برنامه امتحان هارو به همون دادن .........

میخوام همرو بیست شم تاتو خوشحال شی

_:آففففهری ...زیززززم.....

دختر برگشت به مادر نگاه کرد با خودش میگفت

_: مادر نمیتونه درست حرف بزنه ولی این دلیل نمیشه که.......

_: مامان ناهارتون رو بیارم همینجا یا.....

_: نمیییییخور.......

_:باشه هرچی میلتونه..........

مادر انگار مرده ای بود که فقط میتونست درک کنه و گاه گاهی اشک بریزه

زیر چشمی به دخترش نگاهی کرد و اشک ریخت. از خودش شرمنده بودگریه

                                       

ساعت 3 نیمه شب:

_:آه..... سرم ,دلم آه من دارم میمیرم کمک.... خدایا.........کمک

_: آروم باش میخوای بریم دکتر .......

_: نه نه دخترم فردا امتحان داره اگه بفهمه حالم بده امتحانش رو خراب میکنه

_: اما..............................

باشه هر چی تو بگی. میرم قرصات رو بیارم بخوری.

دستش راگرفت و گفت:صبر کن..........................................!!!!!!!!!!!!!

_:عزیزم من امشب میمیرم همیشه منتظره همین شب بودم.....

_:خانومم این چه حرفیه شما....

_:گوش بده آره این حرف غم انگیزه مخصوصا برای دخترمون واقعیت همیشه تلخ بوده ناراحت.....

اگه امشب مردم فردا چیزی به دخترمون نگو بعد امتحانش برو دنبالش .

امتحان آخرشه خوب بده.................

_:میخوای چی بگم عزیزم رفتنتو برام خیلی سخته تو بری من که طاقت ندارم.......

اشک هایش جاری شد مانده بود چه بگوید........

 دست همسرش را جلوی چشم هایش گذاشت و گریه کرد و فقط گریه..........گریه

                                               

_:امتحان چه طور بود پریما............؟سوال

_:باورم نمیشه عالی بود خداییش آسونم بودا

تق تق تق.........

_:ببخشید خانم بهادری پدر پریما اومده کارتون داره

_: باشه الآن میام .........مبصر بیا جلو بچه ها ساکت باشید من الآن میام......

لباس سیاه پوشیده بود چشم هایش قرمز بود و صورتش خیس............

_:سلام خدا بدنده چیشده لباس سیاهو چشم های گریونو..؟؟؟؟؟سوال

_:سلام خانم بهادری پریما امتحانش رو چیکار کرد؟؟؟؟؟؟؟سوال

_:ولا اونجوری که خودش گفت عالی کرد..................................لبخند

_:خدا رو شکر ......؟؟؟افسوس

مامان پریما فوت کرده اومدم ببرمش

سرش را پایین انداخت با دستش اشک هایش را پاک کرد

ادامه داد: اگه شما اجازه بدید من...........

حرف پدر رو قطع کرد و گفت

_: من تسلیت میگم..........یعنی نمیدونم باید چی بگم ......متاسفم

آخه من چیجوری بگم ولا نمیدونم...............................

باهم رفتند طرف کلاس در را باز کرد

_:پریما وسایلت رو جمع کن بیا بابات منتظرهلبخند

پریما جلوی در ایستاد وقتی چشمش به پدر خورد روح از تنش جداشد

_:پدر ,پدر ..................نگو نگو تو که میدونی من دیوونه میشم....................؟؟؟؟؟

دیوانه وار تو سالن مدرسه دویید معلمش و پدرش گریه میکردند

_:ننننننننننننننهههههههههههههههههههههههه مادرناراحتگریه

همه معلما بچه ها از کلاس ها بیرون اومده بودند و به پریما نگاه میکردند

 

                                        

_:مادر برای آخرین بار چشماتو باز کن تاباهات خداحافظی کنم مادر تورو به خدا ترکم نکنگریه

توکه میدونی بی تو هیچم ,بی تو زندگی معی نداره حالا من بدونه تو چیجوری باشم

مادر تو که خوب شدی نرو نرو ................

مادر برای آخرین بار بگو عزیزم

بگو پریما.......

بگو دوست دارم.............

بگو مادر فدات شه...........

پاشو بگو گریه نکن بغلم کن.........

یه چیزی بگو

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااددددددددددددددددددددددررررررررررررگریه

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حالا من چیجوری زندگی کنم اینجوری که نمیشه

حالا کی دلواپسه منه مادر.مادر

کی میتونه شبای پرستاره ی من که الآن یه دونه ستاره نداره پر کنه

من کی میتونم بخندم؟؟....

من کی میتونم ببینمت

من کی میمیرم تا بیام پیشت.....

کی میخواد منو به اندازه تو دوست داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟

من چه جوری باشم بی تو چرا باشم

          

 

خدا برای هیچ کس نیاره

مثل همیشه دوستون دارمماچ

                                                            

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام بر گل ترین دوستان دنیای منبای بایبای بایبای بای

از اینکه تونستم برای چند دقیقه جیم شم وبه زحمت بیام اینجا...... ؟؟؟؟؟

بزن اون دست قشنگرو................!!!!!!تشویقتشویقتشویق

 

خوب امتحان ریاضی رو دادمو یک بار هزار تونی از دوشم برداشتناوه

حالا با خیال راحت میام میشینم باهاتون حرف میزنم

 خوب جونم برات بگه که...؟؟؟؟؟

ممممم ............... ؟؟؟؟؟ممممم

مممممممم..........ممممم..............!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

خوب اینجور که معلومه چیزی برای گفتن ندارم

نه نه صبر کنین قبل از اینکه میخواین برین اینو بگم که دوستتون دارمقلبماچخجالت

                                                 

 

 

بارون بزن که داغونم

بزن بارون که داغونم
جنون عشق در خونم

بزن پرپر کنم بارون
 
که عمرم شد چنان مجنون
 

بزن مست وخمارم کن  
چو آتیشی به بارم کن

بزن دیوانه و مستم 
به امید تو بنشستم

بزن بارون که دلخونم 
مثال لاله وحشی نشون عشق در خونم

بزن بارون که گریونم

برای چی چشام بازه
 
نمیدونم. نمی دونم.........

 

خیلی خب دیگه ما رفته زحمت کنیم

با ما کاری نیست .......؟؟؟؟؟؟؟؟

                                  بای بای 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

آه خیلی وقته بهتون سلام نمی کنم؟؟؟

سلام,سلام,صدتا سلام هزارو سیصدتا سلامبای بایبای بایبای بایبای بای

نگید که چرا چند وقته که آپ نمیکنی؟؟؟!!سوال

آه ه ه......نمک رو زخمم نپاشید دلم خونهگریه

امتحان ترمم شروع شده نمیرسم سرمو بخارونم.....اوه

 حالا بیام بشینم سراینترنت.....

واویلا خدا اونروز رو نیاره نه اینکه سر ایترنت بشینم مامانم رو میگم

هم چین لطیف بر خورد میکنه

من کلن از امتحان بدم میاد سبز   یعنی چیز بیخودیه

امتحان اولم فیزیک بود گند زدم

برای همین تصمیم گرفتم خرخونی کنمیول

سرمم از کتاب برندارم

خوب دیگه شنبه امتحان ریاضی دارم

وای نه.............گریه

امروز بعدازظهر کلاس زبان دارم

آدم از من بد بخت تر

تورو خدا یکی تون پاشه بزنه تو سرم

خوب بریم سر خوشتیپا بهتون گفتم میخوام براتون پسرای خوشتیپ رو بذارم

اما این رو بگم امتحانام هم شروع شده وقت ندارم

 ولی می خوام بپرسم اگه خیلی دوست دارین بگین براتون بذارم

منتظرمامژه

تا هایه دیگه بایماچ                       

              

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام به خوشتیپ های خودم 

داستانم رو خوندید یکی از رومان هایم رو خلاصه کردم براتون گذاشتم

من که خودم عاشقه این رمانم شما هم بخونیداز خود راضی

 اصلا به نظر شما خوشتیپ ترین آدم روی زمین می تونه

چه تیپی داشته باشه ها؟؟؟؟!!!

به نظر من خوشتیپ ترین دختر اول باید  حیا داشته باشه

دوم به خودش خیلی نماله تا انگشت نمای همه شه...!!!

منظورم ازخوشتیپی تو مهمونی هاست.

1-من ست دوستارم خودم هم همیشه ست می کنمنیشخند

 کیفو کفشش سته لباساشم همین

2-خوم از پیراهن بدم میاد 

اما پیراهن های کوتاه پله پله ای آدم رو خوشتیپ می کنه 

    

3-پیراهن های بلند هم همینطور

    

4-پیراهن های شلوغ که نمی دونی چی تو چیه؟؟؟؟

          

5-پیراهن های ملوس

6-از بلوز دامن هم بدم میاد ولی بعضیا آدم رو خوشتیپ می کنه

نظر شما چیه؟؟؟

7-حالا تیپ مورد علاقه ی خودم که آدم رو بسیار خوشتیپ میکنه"اسپرت"

مخصوصا باشلوار "لی" و لباس کوتاه

 

نظرتون درباره ی این خوشتیپا چیه به هم بگید

فردا براتون تیپ پسرای خوشتیپ رو می ذارم

تا فردا

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سیلووووم

نگین چرا اول بسم ال... داری  گریه می کنی؟؟؟ فقط بخون:

شب بود آسمان آنقدر تاریک بود که ماه راهم نمی توان دید

 موج دریا آدم را به یاد روز محشر می انداخت الین

بالای تخت نشسته بود از ترس و سر ما پتو را دور خود پیچیده بود.

چشم از دریا بر نمی داشت نمی دانم چه چیز دریا الین راجذب کرده بود؟؟؟

الین تنها کناره دریا زندگی می کند. پدر و مادرش را سال ها پیش

در تصادفی از دست داد او به پدر و مادرش فکر می کند

به بد بختی هایش او دانه دانه اشک می ریزد.

 ناگهان صدایی بلند فریازد

_:کمک, کممک

الین از ترس چشم هایش گرد شد دست وپای خود را گم کرد

 صدا نزدیک به نظرش میرسید الین احساس کرد در خانشان صدا می آید

بلند شد تمام خانه را گشت صدا ضعیف و ضعیف تر شد

_:پس کجایی من دارم میمیرم؟؟

الین نگران تر به نظر میرسید او هم دلشوره داشت هم ترس

باخود فکر کرد شاید صدا از بیرون می آید کلایش را روی سرش گذاشت

در خانه مانند غولی بزرگ جلوی الین ایستاده بود.

الین می دانست توهم زده پس دستش را جلو برد و در را باز کرد

باد مانند گرگی درنده کلاه الین را درید و به عقب پرت کرد.

الین آب دهانی غورت دادبی توجه به کلاهش از خانه بیرون رفت

او میخواست فریاد بزند بگوید کجایی؟؟!!! اما صدایش را خورد او هنوز میترسید

صدا آرام گفت:من دیگر توان ندارم پس کجایی؟؟؟؟؟

صدا همه جا بلند بود چه در خانه چه در بیرون صدا فقط ناله می کرد

 چشمش هر کجا را می دید دریا بود و دریا.

 چشمش پر از اشک بود او میدانست مرگ و زندگی کسی در میان است

فریاد زد:کجایی؟؟؟؟؟؟؟

الین دوید آن طرف این طرف داد می زد

صداهم ضعیف تر میشد و فقط می گفت: آه ه ه...

کم کم صدا خاموش شد صدایی نیامد الین هم آرام شده بودو ناگهان ایستاد

دست روی قلبش گذاشت دیگر نمی تپد چشم هایش سیاهی می رود

من چه شده ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

آه خدای ... این قلب الین بود که ناله می کرد او بود که فریاد میزد

او همیشه در کناره الین بود و الین با او همیشه دردو دل می کرد

تمام غصه هایش را به او می گفت دریغ از اینکه قلب هم دل دارد. قلب

همیشه برای او می گریید و الین نمی فهمید قلب در کناره او ناله می کرد

 ولی او در دوردست ها دنبال صدا می گشت 

الین بادو زانو به زمین افتاد روی آب دریا خوابید ودریا او را تاب میداد و می برد  

                           

  " الین آرام بخواب"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

 

   

خیلی خوش اومدین 

بچه ها امشب شب یلداست همه دور هم جمع میشن میگن و میخندن

ولی من اصلا حاله مهمونی هامون رو ندارم دلم می خواد مثل شبای دیگه

خونمون باشیم.ما باید بریم خونه ی داییم اما من دوست ندارم

 هیچ گورستون دره ای برم...(ببخشید این کلمات از افسردگی زیاده )

کاش من مریض بودم بیرون نمی رفتم   ای کاااااا ش ش ش ش

بعضا وقتا من هوس های عجیب غریب می کنم مثلا!!:

مثل سیندرلا کلفت یه قصر بودم و قصر تمیز میکردم

یا خودم نون درست کنمو نونوایی تشکیل بدم

بشینم به دریا نگاه کنم؟؟؟

 

تصادف کنمو برم بیمارستان

واز همه مهم تر اینکه تو یک روز سرد زمستونی که

برف یا بارون می باره برم رو بالکن با هنسفیری موسیقی آروم گوش بدم

یا بایک نفر تو سرما قدم بزنم

خیلی خوب افسردگی بنده اجازه نمیده بیشتر از این تکلم کنم

به هرحال یلداتون مبارک{#emotions_dlg.e11}

دوستون دارم

بای بای

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام بر خل وچلا

می خوام براتون یه داستان از خودمو مورک تعریف کنم

چی؟؟؟.......

مورک کیه؟؟؟؟؟!!!!!!

مورک دوستمهدوستیمونم که مشاهده می کنید!!!!!!!!!

 قیافش عینهو مورچه غوره اضافیم می زنه "همیشه"

                                          ژله

قضیه از اونجا شروع میشه که منو مورک پول اندر جیبمون نداریم

وتصمیم می گیریم از بوفه مدرسمون ژله بخریم....

بگو چی شد؟؟؟؟؟

از اونجایی که ما در نسیه خریدن سوابق زیادی داریم وخانوم عبدی

 اسم مارو می دونه

تصمیم گرفتیم نسیه بخریم

 (دوره دانش آموزیه ما پول پارو میکنیم)

ولی مورک یادش اومد هزارو دویست بدهکاره.

بنده ام حدود دوهزارتومان ناقابل بدهکار

بودم

آدم که نمی تونه جلوی هوسش رو بگیره!!

 مادو تا نشستیم یه گوشه گفتم ببین خیلی شجاعانه رفتار می کنی؟؟میری جلوی بوفه قشنگ,سفت و محکم میگی

 دو تاژله نسیه  می خوام بعد بیا.

مورک قصه ی ما رفت جلوی بوفه ایستاد بعد تو قیافه ی

 خانوم عبدینگاه کرد و شروع کرد به خندیدن

حالا خانوم عبدی به مورک نگاه کردوگفت چی می خوای

 باید می یومدی قیافه ی خانوم عبدی رومی دیدی

  بیچاره تعجب کردتعجب

حالا منم شروع کردم به خندیدن "خرتوخر" شده بود به خداقهقهه

اینقدر این مورک من ....من.... کرد تا آخر خانوم عبدی فهمید این چی میگه

مثلآ فکر کنید مورک می خوا بگه دوتا ژله می خوام

مورک :  منقهقههدو...قهقههتا.....قهقههژله........قهقههمی....قهقههخوام....قهقهه

بالآخره ژله رو گرفتیمو خانوم عبدی از اونجایی که با ما آشنایی دیرینه دااااشت.

اسم مورک رو نوشت 400 تومان بدهکار فیافه مورک اینجوری شد

بله ژله هم خوردیمو بعدشم رفتیم کلاس

                قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

تاقصه های بعدی منو مورک بای بای

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام بلیکم  بای بای 

چطور مطورین؟؟؟؟؟؟صفا آوردین شرمندمون می کنید!!!!!

می خوام براتون چند تا تبلیغات خارجی توشهرشون رو بذارم.

فقط شما رو به خدا قیافتون این جوری نشه بدبخت کوپ کرده

بعد بهتون بگن چته میگی خوبم!!!!!!!

تبلیغ لاحاف تشکاتعجب

آدامس بادکنکی!!!!

مثلا می خوان بگن آب معدنیش خیلی سالمه(مثلا آب بارونه)

تبلیغ چسب نواریاااا

والا این دیگه نمی دونم چه مودلشه!!!

                            

خیلی خوب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه

من الآن مجبورم کلمه ای رو بگم که ازش بیزارم

ولی واقعیت تلخ است.......

تا فردا بای بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام مهربونا 

امروز جمعه هست.روز آقامه ولی باز نیومدن می خوام بهشون بگم آقا مامنتظریم ( بیا  )      اللهم عجله لویلیک الفرج 

                                                                           مهربانی 

                                                                         

 همیشه فکر کن تو یه دنیایه شیشه ای زندگی می کنی.پس مراقب باش به طرف  

 کسی سنگ پرت نکنی چون اول دنیای خودتو می شکنی

این رو می گم چون همه رو دوست داشته باشین.مثل خودم که همتونو دوست دارم ماچ

 امروز با بهترین دوستم دعوا کردم.البته اونم دوست دارم

 ولی اون منو دوست نداره.داره که ولی......گریه

امیدوارم بیاد تو وبلاگم و این دوانیه مجنون راببیند 

هی ............. هی ............. روزگارا چه می کنی با آدما!!!افسوس   

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

جملات روانی کننده.........

این رو چی می خونین؟؟؟!!!!!!!

             تهران بزرگ است.

             تاکسی تاکسی تاکسی نگوید تاکسی نمی ایستد.

                A  دو30 پور .

             U    .

جواب بدین!!!!!!

 

جواب سوالا:

1-ته ران بز رگ است

2-takasi taksi taksi nagooyad taksi nemiestad

3-عادل فردوسی پور

4-یونان

                            باتشکر از همه ی شرکت کنندگان بسیار زحمت کشیدید!!!!قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سلام دوستان

تا حالا به بچه ها و مهربونی هاشون فکر کردیدسوال

تورو خدا این جمله رو بخون:

                        مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست با آبنبات

                                    کوچکش شوری آب دریا را شیرین کند

                 

 

وای خدای من امروز ستاره بارونه پاشو از پنجره نگاه کن

حالا کفش وکلاه کن برو تو حیاط

رفتی............؟؟؟؟؟؟؟

بایست زیر ستاره ها دست تو بگیر بالا ستاره جمع کن هرچه قدر جمع کردی تومنو دوست داری

هرچه قدر جمع نکردی من دوست دارم تک ستاره ی من

    ILOVEYOUقلب

                                                                              

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

سام علیکم

بعضی وقتا آدم خیلی دلش می گیره حالا دل من مثل همون وقتا ست!ناراحتم از چی از

 کی خودم نمی دونمناراحت  دلم می خواد یکی رو بغل کنم مثل آسمون الآن بشینم ببارم

آره ......بارون داره میاد مثل این آسمون

فکر های بدنکنید این بابام که بغلش کردم

پهلویم زخمیست .... روزگار برآن نمک می پاشد .... من از درد به خود می پیچم ....

ومردم باخود می پندارند من می رقصم

تافردا بای بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

می خوام چند تا عکس نشون تون بدم چشماتون اینجوری بشه

مردی که درحال بلند شدن هواپیما روی آن ایستاد

به افتخارشتشویق

درباره این هیچی نمی گم فقط خودت نگاه کن!!!تعجب

به فرما بستنی ابری

این عکس دختریست  خوابیده روی زمین بارانی. که  عکس آسمان روی زمین افتاده

تورو خدا ساختمون رو حال میکنی

به این عکاس می گن هنرمند

چیه چرا اینجوری نگام می کنیدابرو

به خدا فتو شاپ نیست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط zizi (◡‿◡✿) نظرات () |

Design By : Mihantheme